X
تبلیغات
روز از آخرین نفس شب پر انتظار آغاز میشود
تاريخ : دوشنبه نهم بهمن 1391 | 2:41 | نویسنده : یکی مثل ققنوس
سلام..امروز بعد از مدتهای زیادی اومدم به خونه دلنوشته هام...به خونه ای که همه اتاقاش پر از خاطره است...خاطره هایی شیرین...تلخ...یادآور زمانهای  تنهایی..خاطره هایی...............

حسرت می خورم...حسرت روزهایی را که ندانسته تمام کردم و نخواسته تباه کردم...

هر چیزی رو که میخوندم پر از احساس بود برام...نظراتی که واسم گذاشته بودید...از اول تا حالا...کلی حال کردم... حتی اونایی که تبلیغاتی بودند.چون مصادف با زمانهایی خاص بودند....

حال کردم...ولی غمگین شدم...

این منم ...چقدر زود همه چیز میگذره و رنگ کهنگی میگیره...

چقدر زود همه چیز دیر میشه.......

دستتون دارم.....از ته دل میگم.....دوستتون دارم.....

با حالی که اکثرا همو نمیبینن ...ولی با هم زندگی میکنن.....................

عاشق همتونم.....

راستی ببخشین فونتم به هم ریخته بود...یه تعمیر کوچولو کردم...ممنونم ازین که بهم گفتین...

KISS



تاريخ : دوشنبه نهم بهمن 1391 | 1:54 | نویسنده : یکی مثل ققنوس

براي نمايش بزرگترين اندازه كليك كنيد


خدايا !

بحران زده ام ، نمي دانم به كجا رو كنم ! به چپ و راست رو مي كنم ، به پس و پيش و فقط ظلمت را مي بينم. به درون رو مي كنم ، ستاره اي مي بينم خدايم ! تو آن ستاره اي ، و اگر تو با مني ، درون من ، كنار من ، هيچ نيرويي در اين دنيا نمي تواند مرا شكست دهد. هر چه جلال است، از آن توست! خدايم ! حتي اگر در هياهوي روزمرگي تو را از ياد ببرم ، تو مرا فراموش نخواهي كرد خدايم ! تو در تمامي مشكلات و دشواري هاي زندگي ،نيرو و اقتدار مني خدایم!راهي نمي بينم و آينده پنهان است اما مهم نيست ، همين كافي ست كه تو همه چيز را مي بيني.

پس ای شنونده دعاهای من ! ای آنکه بی پاسخ نگذاشته ای هر آنچه خواستم! ای آنکه هنوز هم معجزه می کنی! ای آنکه شرمسارم از آن چيزی که به من دادی و من ندیدم و شکرت نکردم!ای نگاهدارنده مسافران غریب عرفانت! ای موسیقی بی کلام عشق! ای رود زلال روح من! ای خداوند شایسته خداوندی !اي خجسته !ای صاحب انسان و مَلَک!ای قدرت مطلق کائنات!ای خدای کوه، خورشيد، دنيا، گُل، پروانه، شبنم! 

تو را قسم به وصف بی پايانت!تو را قسم به لحظه دعا!تو را قسم به لحظه توبه!تو را قسم به لحظه گریه!تو را قسم به لحظه ای که دلم شکست! 

خداوندا ما را به رحمتت مورد قضاوت قرار ده نه به عدالتت چرا که رسوای جهانيم! 

خداوندا مرا در اوقات تنهايي و نيازمندي تنها مگذار اي رحيم و بخشنده ! 

خداوندا به نجات من هم بيا. مرا موهبت آن بخش كه در تو زندگي كنم پيش بروم و نفس گسيخته را بكشم مباد كه از ياد ببرم تو پناه و آسايش من هستي! 

خداوندا نگذار از تو بخواهم، بيشتر از آنچه که داده ای!

یا لطیف!



تاريخ : دوشنبه نهم بهمن 1391 | 1:36 | نویسنده : یکی مثل ققنوس

براي نمايش بزرگترين اندازه كليك كنيد

من تنها نیستم,

اشکهایم را دارم,

اشکهایی که از غم تو بر گونه هایم جاری است.

من تنها نیستم,

لحظه ها را دارم,

لحظه هایی که یکی پس از دیگری عاشقانه می میرند تا حجم

فاصله را کمرنگ تر کنند.

من تنها نیستم چراکه خیالت راحتی یک نفس از من غافل

نمیشود.

چقدر دوست دارم لحظه هایی را که دلتنگ چشمانت می شوم.

هر لحظه دوریت برایم یک دنیا دلتنگی است و چقدر صبور است

دل من,

چرا که به اندازه تمام لحظه های عاشق بودنم از تو دور

هستم .

ولی من باز چشم براهم...

چشم به راهم تا آرامش را به قلب من هدیه کنی

ای مهربان من




تاريخ : دوشنبه یکم اسفند 1390 | 9:7 | نویسنده : یکی مثل ققنوس
واژه های بارانی
 
نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند
مثل آسمانی که امشب می بارد....
و اینک باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم
صدای جیر جیرک ها به گوش می رسد
سکوت را نوازش می دهند
و جای خالی آدم های شب نشین را
با
نگاهی معصومانه پر می کنند
مترسک ناز می کند
کلاغ ها فریاد می زنند
و من سکوت می کنم....
این مزرعه ی زندگی من است
خشک و بی نشان
 


تاريخ : شنبه سی ام بهمن 1389 | 0:23 | نویسنده : یکی مثل ققنوس

و انسان ....

زود در زنجــــــــــــــــــــــــیــــر خواهـــــــد مــــــــــــــــــــــــــــــــرد

خودش این را نمی داند...

شبیه بادسرگردان...

نگاه رنگی دنیا فریبش  داد...

و او با چشم های خیس...

دوباره داد زد دنیا....

ولی افسوس زنجیری...

ولی افسوس که تنها بود...

به انسان گفت پنهان کن ...

خودت را لای هر آنچه که کم داری...

به انسان گفت پنهان شو....

میان رنگ های من...

و تا امروز پنهانیست....

ولی انسان نمی فهمد...

که دنیا گور رؤیاهاست....

و انسان دیر می فهمد...

که دنیا تا ابد خواب است....

صدای پیچش زنجیر انسانها...

 نخواهد کرد بیدارش...

و انسان ....

زود در زنجــــــــــــــــــــــــیــــر خواهـــــــد مــــــــــــــــــــــــــــــــرد

 



تاريخ : شنبه سی ام بهمن 1389 | 0:4 | نویسنده : یکی مثل ققنوس

شبی آرام...

مرا از یاد خواهی برد...

چو شمعی روشن و تنها به آغوش شبستانی...

بی تو من در انتظار آخرین پرواز یلدا...

پیر خواهم شد....

بی تو من..

بی شک همیشه گریه خواهم کرد.

 



تاريخ : یکشنبه بیست و پنجم مهر 1389 | 1:44 | نویسنده : یکی مثل ققنوس

الهی...

میبینی و میدانی ...و بر آوردن می توانی.

الهی...!اگر ابلیـــــــــس آدم را بد آموزی کرد ..گندم آدم را که روزی کرد؟

الهی...!چون حاضری چه جویم و چون ناظــــــــــری چه گویم؟

الهی...!چون همه آن کنی که خود خواهی ..پس از این بنده مفلــــــس چه میخواهی؟

الهی...همه می خواهند که در تو نگرند و من میخواهم که تو در من نگری...

الهی...!حجابها از راه بردار و ما را به ما مگذار...

الهی...!اگر من را نمیگری خود را نگر و آبروی ما پیش دشمن مبر...

الهی...! هر که با تو سازد ..گویند دیوانه است...و هر که با خود پردازد از تو بیگانه است...

چون خود دانی که این ترانه است ..هدایت فرما که عذرها بهانست...

الهی...هر که را خواهی برفتد..گویی با دوستان تو درافتد...

الهی...! گل بهشت در در نظـــــــــر دوستان خار است و جوینده ترا با بهشت چه کار است....

الهی...!اگر چه بهشت چشم و چراغ است...بی دیدار تو درد و داغ است....

الهی...! جمال تراست..باقی زشتند و زاهدان مزدوران بهشتند...

الهی...! به حرمت آن نام که تو آنی ..به فریادم رس که می توانی...

الهی...ما را بر آتش دوزخ حرام کن ...و دیدار خود در بهشت ما را دوام کن....

الهی...! نوازنده غریبان تویی و من غریبم ...دردم را دوا کن که تویی طبیبم....

ای دلیل هر گمگشــــــــــــــــــته...

الهی...!اگر حساب ما با مایه داران دارانست درویشم...و اگر با مفلسان است  از همه پیشم...

الهی...!دردمند تو از تو شاد است...و بنده تو عزیز و آزاد است...

الهی...!اگر چه گناه من افزون است...اما عفو تو از حد بیرونست....

الهی...! اگر مجرمم مســــــــلمانم...و اگر بد کرد پشیمانم.....

الهی...! اگر بسوزانی آنم و اگر بیامرزی بجای آنم...

***الهی***

 بی حکم تو چرخ یکزمانی نبود                                    بی امر تو خلق را زبانی نبود

گر بگذری از کرده و ناکرده من                                      من سود کنم ترا زیانی نبـــود

 

((بر گرفته از دعاهای خواجه عبدالله انصاری))

 



تاريخ : جمعه بیست و سوم مهر 1389 | 6:22 | نویسنده : یکی مثل ققنوس

زیبا ترین حرفت را بگو

شکنجه ی پنهان سکوتت را آشکار کن و هراس نداشته باش از آنکه بگویند ترانه ایی بیهوده می خوانید...

چرا که ترانه ی ما ترانه ی بیهوده گی نیست...

چرا که ترانه ی ما ترانه ی عشق است...و عشق حرفی بیهوده نیست....

بیش ترین عشق جهان را به سوی تو می آورم....چرا که هیچ چیز در کنار من از تو عظیم تر نبوده است....

قلبت چون پروانه ایی ظریف و کوچک و عاشق است...

ای معشوقی که سرشار از زنانگی هستی و به جنسیت خود     غرّه ایی به خاطر عشقت....

ای صبور !ای پرستار دلم ! ای موًمن! پیروزی تو میوه حقیقت توست....

سختی ها و دلتنگی ها را به تحمل و صبر شکستی..باش تا میوه ی غرورت برسد....

دوســــتـت دارم......



تاريخ : یکشنبه پانزدهم آذر 1388 | 2:40 | نویسنده : یکی مثل ققنوس

در روزهای زندگی....

با کلام می جنگیم....

با شمشیر های چوبی...

با دروغ خیال بافی....

وقت را به بطالت می گذرانیم ....

و یکدیگر را به کشتن می دهیم....

ما به سان خرده ریز های نان هستیم....

که در قهوه خانه های تاریک و نمور....

مگس ها را ردیف می کنیم و ادای زنده بودن را در می آوریم....

در زباله دان تاریخ...

ما تنــــــها ســــایه انســــــــان هستـــــــیم..!!!

 



تاريخ : سه شنبه دهم آذر 1388 | 0:24 | نویسنده : یکی مثل ققنوس
۸۸/۸/۸ ............روز تولد امام رضا(ع).....بزرگترین اتفاق زندگیم کلید خورد.....و وارد جامعه جدیدی شدم.....جامعه ای از جنس دیگر....از جنس آدمهایی که دیگر چشم به راهی را در خانه دارند....احساس می کنم که کلم بزرگ شده...مطمئنم که موی سرم رشد نکرده....ولی احساس می کنم که ...آره...واقعأ بزرگ شده....نکنه به قول بعضی ها که می گن سر بزرگ...نکنه منم جز اون آدمای سر بزرگ شدم....نمی دونم...خلاصه کنم....آره حاجی...ما هم رفتیم قاطی مرغا....دیگه خسته شده بودم...حال زندگی تکراری رو دیگه نداشتم....ولی به خدا شاید باور نکنین....کلأ حال و اوضام عوض شده...دیگه بی خودی دلم نمی گیره....اگرم بگیره ..می دونه که واسه کی گرفته....امیدوارم که همه مجردا خر بشن و (البته بلا نسبت) و دست به همچین کار خطر ناکی بزنند.........ولی آی یه چیزش کمی تا بخوای عادت کنی اذیت می شی...اونم ترک دوستاته....یعنی در کل رفیق بازی تعطیل...(البته ما از کسی باکی نداریم)...ولی ..(عاقلان دانند).

آقا اصلأ چرا گیر الکی میدی.....آگه همه از زناشون اطاعت امر نکردن..ما هم همین کارو انجام میدیم.

در کــــــــــــــــــــــــــل....

خیلی خوشحالم که ازدواج کردم....و خوشحالم که خدا این خانوم رو نصیب من کرد.....غریبه نیست..از آشناهاست...دختر دائیمه.....

این مطلب رو برای ابراز دوست داشتنم ...و به افتخار همسرم نوشتم....هر چند که آدم خوش ذوقی نیستم...ولی امیدوارم که خوشش بیاد....

 

           همســـــــر عزیـــــــزم دوســـــــــــتت دارم 

        



تاريخ : جمعه هفدهم مهر 1388 | 21:17 | نویسنده : یکی مثل ققنوس
امروز دلم مثل گذشته خیلی گرفته.....نمی دونم چیکارش کنم....

ولی دوست داشتم که نداشتمش...دوست داشتم به جاش یه تیکه سنگ کوچیک داشتم....و هر کی اذیتم می کرد به طرفش پرتابش می کردم....و راحت من دل اونارو میشکستم...نه اونا دل منو...

امشب احساس می کنم که دلم خیلی گرفته...احساس می کنم که خیلی سوال براش پیش اومده...احساس می کنم که خیلی دیگر هارو جوابشو نمی دونه...خیلی دیگرهارو واسه چی غصشونو می خوره...می خوام خالی کنم دلمو از هر چی ازین دیگر هاست....

دیگر تصمیم گرفتم غصه الکی نخورم...

دیگر تصمیم گرفتم اصلا غصه نخورم....

دیگر میخوام غصه مرگ آدمارو نخورم....

دیگر می خوام غصه چیزی رو که به دست نیاوردم رو نخورم...

دیگر می خوام غصه آدمایه بدبخت رو نخورم....

دیگر می خوام غصه دختری رو که خود فروشی می کنه از سر نیاز رو نخورم...

دیگر می خوام غصه پیر مردی رو که با عصایه سفیدش تویه یه گودال افتاده رو نخورم....

دیگر می خوام غصه پدری رو که جلو بچش سر افکنده شده رو نخورم...

دیگر می خام غصه عشقی رو که به دست نیاوردم رو نخورم.....

دیگه می خوام غصه عاشقایی رو که به هم نرسیده اند رو نخورم...

دیگر می خوام این دیگر هارو نشنوم...

دیگر می خوام خودم نباشم....

می خوام دیگری در جسم دیگری باشم....

دیگر نمی توانم خودم باشم.....می خواهم از خودم فرار کنم....

دیگر هایه دیگری را می خوام....

دیگرهایی که شاید حقم نباشد...ولی دوستشان  دارم.....

نمی دانم.....

آه ه ه ه.......

راستی اگر این دیگر ها را از دلم بگیرم....آیا می شود باز به آن دل گفت....؟؟!!!

نه دیگه....

دیدی...باز هواسم پرت شد....اصلا قرار شد که نداشته باشم...قرار شد تکه سنگی کوچک داشته باشم.....پس تلاش می کنم.....

ولی می دونم که من مال این کار نیستم.....فکر می کنم که اگر اینجوری بشم...و این دیگر هارو از دلم بگیرم...می میرم.....

می میرم...؟؟!!!

من واسه این کار ساخته نشدم....

 

 



تاريخ : پنجشنبه پنجم شهریور 1388 | 0:59 | نویسنده : یکی مثل ققنوس

كار گره خورده.دلت گرفته.اونچه كه مي خواستي نشده.خسته اي.ملولي.به اطراف نگاه مي

كني...به جاده مي نگري...آيا كسي ميآد؟

كسي كه بتوني حرف دلت رو به اون بزني...اما چه كسي؟

كسي كه به حرفهات گوش كنه...كاري از دستش بربياد...بيهوده قول نده....راز نگهدارت

باشه....به كسي كه دوستت داشته باشه ....يه دوست واقعي...به دوستي كه اگر رازت رو به او

گفتي...خيالت راحت باشه.

سبك شي و مطمين باشي كه حتمأ گره از كارت باز مي كنه...و اگر مشگلت حل نشد بدوني كه

حتمأ مصلحت نبوده....يا اشكال از كار خودت بوده...

خوب چه كسي اين ويژگي ها رو داره؟                            

چه كسي بهتر،نزديكتر و دوست داشتني تر از امام زمان(عج)            

اما ...اما چي؟..مي خواي بگي اونو نمي بيني كه حرفت رو به اون بزني؟گفتم كه اشكال از كار

خودته ...وگر نه او كه تو را مي بينه،صدات رو مي شنوه و نوشته هايت رو مي خونه....

گفتم نوشته هات....آره...مثل اونايي كه هر چه دل تنگشون مي خواد مي نويسند

و بعد اونو در آب رواني ميندازند...تا آب كه مهريه مادرش زهرا (س) است اين نامه رو به

دست او برسونه و مطميِِن هستند كه حتمأ اين عريضه ها به دست ايشان مي رسه.....

ميگي اون كه به احوال ما آگاه داره...حال و روز ما را مي دونه....پس نوشتن براي چي....؟

براي اينكه ما به ياد او بيفتيم....براي اينكه دلمون براش تنگ بشه.

براي اينكه بهانه به دستش بديم..

آخه اونم مثل خدايش براي كمك به گرفتاران دنبال بهانه مي گرده...پس چرا معطلي؟؟؟؟!!!

 

                                                     توهم قلم بردار و بنويس ...

 

اللهم عجل لوليك الفرج

 

                                                             التماس دعا



تاريخ : پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388 | 2:30 | نویسنده : یکی مثل ققنوس

انگار مدتی است که احساس می کنم

خاکستری تر از گذشته ام

احساس می کنم که کمی دیر است

دیگر نمی توانم

انگار فرصت برای حادثه از دست رفته است

فرصت برای حرف زیاد است

اما اگر گریسته باشی

انگار این سالها که می گذرد چندان که لازم است

دیوانه نیستم

احساس می کنم که پس از مرگ

عاقبت یک روز دیوانه می شوم!

شاید برای حادثه باید

گاهی کمی عجیب تر ازاین باشم

با این تفاوت احساس می کنم که کمی بی تفاوتی بد نیست

ای کاش آن کوچه کودکی را دوباره ببینم

آنجا که ناگهان یک روز نام کوچکم از دستم افتاد

و لابلای خاطره ها گم شد

آنجا که

یک کودک غریبه

با چشم های کودکی من نشسته است

از دور

لبخند او چقدر شبیه من است!!

آه....

دیگر دیر است

دیر.....

 

 



تاريخ : شنبه دهم مرداد 1388 | 23:9 | نویسنده : یکی مثل ققنوس

قدم زنان در خیابانی بلند که انتهایش بی نشان بود که درختان بلند، بلند تر از افکار من در بلندای خیابان سر به راه بی راهی گذاشته ام خیابان را یک رنگ خاکستری نمود، دست در جیب، سر به هوا و تنها به یک چیز فکر می کردم (تو)، جاری در فکر نگاهش بودم از پشت پرده اشکهایم جاری قاصدکی آمد در خیالم گفتم ای کاش یک قاصدک باشد که از سوی تو آید و نوید آن را دهد که دگر من نماند و ما شود ...

کاش قاصدک می اومد و خبری از عشق از من از ما از ارزش دوست داشتن و احساسات می آورد.

کاش می گفت ارزش یک ذره محبت را

... و من می گفتم کی و کجا و او نوید زمان و مکانی را می داد که من ما شود و در آن لحظه قلبم را به ضرب سکه ی عشق می سپردم و بر دیواره ی قلبم اسمی حک می کردم و این چنین باشد آغاز اولین عشق ...

 بگذار گل لبخند بر لبانت بشکفد بگذار من نیز زندگی نمایم بگذار با تو زندگی کنم .

عزیزم یک نفر ... یک جایی ... تمام رویاهایش به لبخند توست پس هر گاه احساس تنهایی کرد رو به شهر خیال و رویا می کنه این رو بخاطر می آره که ای کاش مال من باشه اون نگای پر از رمز و راز.

 اون یه نفر در حال فکر کردن به توست ...


آری آغاز دوست داشتن زیباست *** هر چند پایان راه ناپیداست

  من دگر به پایان نیندیشم *** که همین دوست داشتن زیباست

تقدیم به همسر عزیزم



تاريخ : دوشنبه هجدهم خرداد 1388 | 2:22 | نویسنده : یکی مثل ققنوس

 بی قراری

 

ناودان ها شرشر باران بی صبری است

آسمان بی حوصله"حجم هوا ابری است

 

کفش هایی منتظر در چارچوب در

کوله باریمختصر لبریز بی صبری است

 

پشت شیشه می تپد پیشانی یک مرد

در تب دردی که مثل زندگی جبری است

 

و سر انگشتی به روی شیشه های مات

بار دیگر می نویسد((خانه ام ابری است))

 



تاريخ : جمعه هجدهم اردیبهشت 1388 | 4:6 | نویسنده : یکی مثل ققنوس
 

چشم های من

این جزیره ها که در تصرف غم است

این جزیره ها که از چهار سو محاصره است

در هوای گریه های نم نم است

گر چه گریه های گاه گاه من

آب می دهد درخت درد را

برق آه بی گناه من

ذوب می کند

سد صخره های سخت درد را

فکر می کنم

عاقبت هجوم ناگهان عشق

فتح می کند

پایتخت درد را**

 

***عاشق شدم..و عشق زیاد و زیاد تر شد...و همین عشق زیاد درد را ازبین برد***

 



تاريخ : جمعه هجدهم اردیبهشت 1388 | 3:41 | نویسنده : یکی مثل ققنوس

  ***************************************************************

 عین

حرف اول عشق است

آنجا که نام کوچک من آغاز

 می شود

علی

  ***************************************************************

اگر عشق نبود

 

از غم خبری نبود اگر عشق نبود

دل بود ولی چه سود اگر عشق نبود؟

بی رنگتر از نقطه موهومی بود

این دایره کبود اگر عشق نبود

از آیینه ها غبار خاموشی را

عکس چه کسی زدود اگر عشق نبود؟

در سینه هر سنگ دلی در تپش است

از این همه دل چه سود اگر عشق نبود؟

بی عشق دلم جز گرهی کور چه بود؟

دل چشم نمی گشود اگر عشق نبود

از دست تو در این همه سر گردانی

تکلیف دلم چه بود اگر عشق نبود

 



تاريخ : شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388 | 3:24 | نویسنده : یکی مثل ققنوس
رفتار من عادی است.....اما نمی دانم چرا این روزها...از دوستان و آشنایان ..هر کس مرا میبیند..از دور می گوید:این روزها انگار حال و هوای دیگری داری..!

اما من مثل هر روزم..با آن نشانی های ساده..و با همان امضای معمولی و با همان نام... و با همان رفتار معمولی..مثل همیشه ساکت و آرام..

حس می کنم از روزهای پیش قدری بیشتر این روزها را دوست دارم...گاهی -از شما چه پنهان-با سنگها آواز می خوانم..و قدر بعضی لحظه ها را می دانم..

این روزها گاهی..از روز و ماه و سال..از روز نامه بی خبر هستم..حس می کنم گاهی کمی کمتر..گاهی شدیدا بیشتر هستم..حتی اگر می شد بگویم..این روزها گاهی خدا را هم یک جور دیگر می پرستم..

دیشب دوباره..بی تاب در بین درختان تاب خوردم...از نردبان ابرها تا آسمان بالا رفتم..در آسمان گشتم..و جیب هایم را از پاره های ابر پر کردم..جای شما خالی!! یک لقمه از ابرهای سفید و ترد و یک پاره از مهتاب خوردم..

گاهی برای یاد بود لحظه ای کوچک....یک روز کامل جشن می گیرم..گاهی..صد بار در یک روز میمیرم...حتی یک شاخه از محبوبه های شب..یا یک غنچه گل مریم هم برای مردنم کافیست...

گاهی نگاهم در تمام روز با عابران نا شناس شهر..احساس گنگ آشنایی می کند.... گاهی دل بی دست و پا و سر به زیرم را..آهنگ یک موسیقی غمگین..هوایی میکند..

اما

غیر از همه این حسها که گفتم..و غیر از این رفتار معمولی..و غیر ازاین حال و هوای ساده و عادی..حال و هوای دیگری در دلم ندارم...

بازهم می گویم.....رفتار من عادی است..**

                                                                   بر گرفته از کتاب آیینه های ناگهان

 

*********************************************************************

 

 



تاريخ : دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388 | 2:26 | نویسنده : یکی مثل ققنوس

سلام

ازامروز میخوام مطالبمو شاد تر بنویسم

یعنی ریشه تو امید داشته باشه

اونم به خاطره یه عزیزیه که اینو ازم خواسته

ولی تا مطلب خوبی پیدا بشه

این شعری که از استاد شعر...زنده یاد

قیصر امین پور یادمه

مینویسم

و تقدیمش میکنم به خودش 

پس امیدوارم که خوشش بیاد...


وقتی جهان        

             از ریشه جهنم

و آدم             

از عدم

و سعی           

                              از ریشه نا امیدی می آید

    وقتی که یک حرف ساده             

                             در حرف

                                     کفتار را به کفتر تبدیل می کند

                     باید به بی تفاوتی واژه ها                    

                             و واژه های بی طرفی

   مثل نان                

دل بست

نان را از هر طرف که بخوانی                          

                                        نان است!!

 

منم قول میدم که واژه های بی طرف رو به زبون بیارم

اونم به خاطر شما

 



تاريخ : جمعه چهاردهم فروردین 1388 | 4:12 | نویسنده : یکی مثل ققنوس

درد

دردهای من..گر چه مثل دردهای مردم زمانه نیست..ولی درد من زمانه

 است..انحنای روح من..شانه های خسته غرور من..تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته 

 است..اولین قلم ..حرف حرف درد را..در دلم نوشته است..دست سرنوشت..خون

 درد را..با گلم سرشته است..   پس چگونه سر نوشت ناگزیر خویش را رها کنم..

 دفتر مرا..دست درد می زند ورق..حرف دل مرا..درد گفته است..درد هم شنفته

 است..پس در این میانه من..از چه حرف میزنم؟..درد حرف نیست ..من

چگونه خویش را صدا کنم.....                                              

درد نام دیگر من است 

خدایااااااااااااااااااااا

 

سلام..میدونم خیلی وقته که نیستم..ببخشید..یه مدتی هست که نمیتونم

 زیاد بیام..دوستان خودشون منو میبخشن..

سال نو رو هم به همگی تبریک عرض میکنم

 



  • دانلود فیلم
  • دانلود نرم افزار
  • قالب وبلاگ
  • 

    فال انبیاء