X
تبلیغات
روز از آخرین نفس شب پر انتظار آغاز میشود

روز از آخرین نفس شب پر انتظار آغاز میشود

تغییرات زندگی و شروعی دوباره همانند ققنوس

از تهی سرشار...

  از تهی سرشار...

جویبار لحظه ها جاریست...

چون سبوی تشنه کاندر خواب بیند آب،و اندر آب بیند سنگ...

دوستان و دشمنان را می شناسم من...

زندگی را دوست میدارم...

مرگ را دشمن...

وای ،اما......

با که باید گفت این را؟

 

http://zayezaye.persiangig.com/image/azad.jpg

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آذر 1392ساعت 22:26  توسط یکی مثل ققنوس  | 

سبو شکسته مست عشق....

ای تو که اسمت با منه

بی تو کجا سفر کنم

زنده به اسم تو شدم

نمیشه بی تو سر کنم

بی تو کجا سفر کنم

می خوام همه خبر بشن

عاشق تر از من کسی نیست

دلسوخته اما تشنه ی

دوباره سوختن کسی نیست

عاشق تر از من کسی نیست

سبو شکسته مست عشق

در به در کوی تو ام

مست می ام اما هنوز

لب تشنه ی روی تو ام

http://www.akslar.com/wp-content/uploads/2010/07/Decoration_21.jpg

+ نوشته شده در  شنبه بیستم مهر 1392ساعت 0:21  توسط یکی مثل ققنوس  | 

قسم سهراب....

نه تو میمانی و نه اندوه ونه هیچ یک از مردم این آبادی.......

به حباب نگران لب یک رود قسم......

و به کوتاهی آن لحظـــه شادی که گذشت....

غـــصه هم میگذرد..

آنچنانی که فقط خاطــــره ای خواهد ماند...

لحظـــه ها عریانند...

به تن لحظــه خود جامــــه ی اندوه مـــپوشان

هرگـــــــــــــــــــــــــز

http://www.delgarm.com/images/news/1392/ordibehesht/8j/sohrab1.jpg

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مهر 1392ساعت 1:24  توسط یکی مثل ققنوس  | 

فرقی نمیکند....

فرقـے نمـے کند !!


بگویم و بدانـے ...!

یا ...

نگویم و بدانـے..!

فاصله دورت نمی کند ...!!!

در خوب ترین جاﮮ جهان جا دارﮮ ...!

جایـے که دست هیچ کسـے به تو نمـے رسد.:

دلــــــــــــــم.....!!!

من تو را نمی سرایم !..

تو ...


خودت در واژه ها می نشینی ..!


خودت قلم را وسوسه می کنی !!

و شعر را بیدار می کنی !!
 
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مهر 1392ساعت 0:42  توسط یکی مثل ققنوس  | 

یه روزپر از تنهایی......

امروز پر تنهایی بود واسم...

تنهای تنها...

و تنهایی هم چیزی توش نیست که در موردش چیزی بخوای بنویسی

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم مرداد 1392ساعت 1:29  توسط یکی مثل ققنوس  | 

یادم باشد....

یادم باشد که زیبایی های کوچک را دوست بدارم,حتی اگر در میان زشتیهای بزرگ باشد..

یادم باشد که دیگران را دوست بدارم آنگونه که هستند,نه آنگونه که میخواهم باشند....

یادم باشد که هرگز خود را از دریچه نگاه دیگران ننگرم که من اگر خود با خویشتن آشتی نکنم هیچ شخصی نمیتواند مرا با خود آشتی دهد....

یادم باشد که خودم با خودم مهربان باشم,چرا که شخصی که با خود مهربان نیست نمیتواند با دیگران مهربان باشد..

یادم باشد با اندوه و حسرت زندگی نکنم ,زیرا نه برای خود فایده ای دارد نه برای دیگران....

یادم باشد باید اوج گرفت تا بتوانم آنچه را که آموخته ام با دیگران نیز قسمت کنم....

و یادمان باشد

لحظات از آن ماست ...

آبـــــــــــــــــی....سبــــــــــــــــــز....ســــــــــــــــرخ...سفــــــــــــــید..

رنگ هایی که بایسته و شایسته  است بر آنها بزن..........



روزهایت رنگانگ

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم تیر 1392ساعت 0:7  توسط یکی مثل ققنوس  | 

قاصدک.....

قاصدک ! هان ، چه خبر آوردی ؟

از کجا , از که خبر آوردی ؟

 خوش خبر باشی ، اما ......

گرد بام و سر من,

 بی ثمر می گردی...

انتظار خبری نیست مرا..

 نه ز یاری.. نه . دیاری ..

برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس..

 برو آنجا که تو را منتظرند.

 قاصدک

در دل من ..همه کورند و کرند....

قاصد تجربه های همه تلخ

 با دلم می گوید:

 که دروغی  ، تودروغی

 که فریبی ..

 قاصدک هان ، ولی ... آخر ... ای وای

 راستی آیا رفتی با باد ؟

با توام ، آی! کجا رفتی ؟ آی!!!

راستی آیا.. جایی خبری هست هنوز ؟

مانده خاکستر گرمی ، جایی ؟

 در اجاقی طمع شعله ای  کوچک هست هنوز ؟

 قاصدک

ابرهای همه عالم شب و روز

در دلم می گریند...



 

+ نوشته شده در  جمعه دهم خرداد 1392ساعت 17:24  توسط یکی مثل ققنوس  | 

بودن.....

 


گر بدین سان زیســـــــت باید پســـــــت

من چه بی شرمم، اگر فانوس عمرم را به رســـــوایی نیاویزم...

بر بلندِ کاج خشــــک کوچه ی بن بســـــت..


گر بدین سان زیســــــت باید کرد!!!

من چه ناپاکم اگر ننشــــانم از ایمان خود,چون کــــوه

یادگاری جاودانه؛بر ترازٍ بی بقای خـــــــــــاک

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم خرداد 1392ساعت 17:30  توسط یکی مثل ققنوس  | 

کاش می شد.....

کاش میشد مثل برگ

با سقوطی مرگـــــــبار

با سقوطی خشـــــــــک و زرد

عشق را با خش خشی دزدید

کاش میشد مثل طوفــــان

با هیاهویی عجـــــــــیب

غصّــــــــه ها را حمل کرد

کاش میشد مثـــــل باران

بی صدا افتاد و مـُـــــرد

کاش میشد مثل ســـــــــــرو

با تمام ابرها دستی تکان دادو 

گریســــــــــت



+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم خرداد 1392ساعت 17:18  توسط یکی مثل ققنوس  | 

سلامی دوباره....

سلام..امروز بعد از مدتهای زیادی اومدم به خونه دلنوشته هام...به خونه ای که همه اتاقاش پر از خاطره است...خاطره هایی شیرین...تلخ...یادآور زمانهای  تنهایی..خاطره هایی...............

حسرت می خورم...حسرت روزهایی را که ندانسته تمام کردم و نخواسته تباه کردم...

هر چیزی رو که میخوندم پر از احساس بود برام...نظراتی که واسم گذاشته بودید...از اول تا حالا...کلی حال کردم... حتی اونایی که تبلیغاتی بودند.چون مصادف با زمانهایی خاص بودند....

حال کردم...ولی غمگین شدم...

این منم ...چقدر زود همه چیز میگذره و رنگ کهنگی میگیره...

چقدر زود همه چیز دیر میشه.......

دستتون دارم.....از ته دل میگم.....دوستتون دارم.....

با حالی که اکثرا همو نمیبینن ...ولی با هم زندگی میکنن.....................

عاشق همتونم.....

راستی ببخشین فونتم به هم ریخته بود...یه تعمیر کوچولو کردم...ممنونم ازین که بهم گفتین...

KISS

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم بهمن 1391ساعت 2:41  توسط یکی مثل ققنوس  | 

نیاز......


خدايا !

بحران زده ام ، نمي دانم به كجا رو كنم ! به چپ و راست رو مي كنم ، به پس و پيش و فقط ظلمت را مي بينم. به درون رو مي كنم ، ستاره اي مي بينم خدايم ! تو آن ستاره اي ، و اگر تو با مني ، درون من ، كنار من ، هيچ نيرويي در اين دنيا نمي تواند مرا شكست دهد. هر چه جلال است، از آن توست! خدايم ! حتي اگر در هياهوي روزمرگي تو را از ياد ببرم ، تو مرا فراموش نخواهي كرد خدايم ! تو در تمامي مشكلات و دشواري هاي زندگي ،نيرو و اقتدار مني خدایم!راهي نمي بينم و آينده پنهان است اما مهم نيست ، همين كافي ست كه تو همه چيز را مي بيني.

پس ای شنونده دعاهای من ! ای آنکه بی پاسخ نگذاشته ای هر آنچه خواستم! ای آنکه هنوز هم معجزه می کنی! ای آنکه شرمسارم از آن چيزی که به من دادی و من ندیدم و شکرت نکردم!ای نگاهدارنده مسافران غریب عرفانت! ای موسیقی بی کلام عشق! ای رود زلال روح من! ای خداوند شایسته خداوندی !اي خجسته !ای صاحب انسان و مَلَک!ای قدرت مطلق کائنات!ای خدای کوه، خورشيد، دنيا، گُل، پروانه، شبنم! 

تو را قسم به وصف بی پايانت!تو را قسم به لحظه دعا!تو را قسم به لحظه توبه!تو را قسم به لحظه گریه!تو را قسم به لحظه ای که دلم شکست! 

خداوندا ما را به رحمتت مورد قضاوت قرار ده نه به عدالتت چرا که رسوای جهانيم! 

خداوندا مرا در اوقات تنهايي و نيازمندي تنها مگذار اي رحيم و بخشنده ! 

خداوندا به نجات من هم بيا. مرا موهبت آن بخش كه در تو زندگي كنم پيش بروم و نفس گسيخته را بكشم مباد كه از ياد ببرم تو پناه و آسايش من هستي! 

خداوندا نگذار از تو بخواهم، بيشتر از آنچه که داده ای!

یا لطیف!

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم بهمن 1391ساعت 1:54  توسط یکی مثل ققنوس  | 

من تنها نیستم..

براي نمايش بزرگترين اندازه كليك كنيد

من تنها نیستم,

اشکهایم را دارم,

اشکهایی که از غم تو بر گونه هایم جاری است.

من تنها نیستم,

لحظه ها را دارم,

لحظه هایی که یکی پس از دیگری عاشقانه می میرند تا حجم

فاصله را کمرنگ تر کنند.

من تنها نیستم چراکه خیالت راحتی یک نفس از من غافل

نمیشود.

چقدر دوست دارم لحظه هایی را که دلتنگ چشمانت می شوم.

هر لحظه دوریت برایم یک دنیا دلتنگی است و چقدر صبور است

دل من,

چرا که به اندازه تمام لحظه های عاشق بودنم از تو دور

هستم .

ولی من باز چشم براهم...

چشم به راهم تا آرامش را به قلب من هدیه کنی

ای مهربان من


+ نوشته شده در  دوشنبه نهم بهمن 1391ساعت 1:36  توسط یکی مثل ققنوس  | 

واژه های بارانی

واژه های بارانی
 
نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند
مثل آسمانی که امشب می بارد....
و اینک باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم
صدای جیر جیرک ها به گوش می رسد
سکوت را نوازش می دهند
و جای خالی آدم های شب نشین را
با
نگاهی معصومانه پر می کنند
مترسک ناز می کند
کلاغ ها فریاد می زنند
و من سکوت می کنم....
این مزرعه ی زندگی من است
خشک و بی نشان
 
+ نوشته شده در  دوشنبه یکم اسفند 1390ساعت 9:7  توسط یکی مثل ققنوس  | 

و انسان زود در زنجیر خواهد مرد...

و انسان ....

زود در زنجــــــــــــــــــــــــیــــر خواهـــــــد مــــــــــــــــــــــــــــــــرد

خودش این را نمی داند...

شبیه بادسرگردان...

نگاه رنگی دنیا فریبش  داد...

و او با چشم های خیس...

دوباره داد زد دنیا....

ولی افسوس زنجیری...

ولی افسوس که تنها بود...

به انسان گفت پنهان کن ...

خودت را لای هر آنچه که کم داری...

به انسان گفت پنهان شو....

میان رنگ های من...

و تا امروز پنهانیست....

ولی انسان نمی فهمد...

که دنیا گور رؤیاهاست....

و انسان دیر می فهمد...

که دنیا تا ابد خواب است....

صدای پیچش زنجیر انسانها...

 نخواهد کرد بیدارش...

و انسان ....

زود در زنجــــــــــــــــــــــــیــــر خواهـــــــد مــــــــــــــــــــــــــــــــرد

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام بهمن 1389ساعت 0:23  توسط یکی مثل ققنوس  | 

شبی آرام....

شبی آرام...

مرا از یاد خواهی برد...

چو شمعی روشن و تنها به آغوش شبستانی...

بی تو من در انتظار آخرین پرواز یلدا...

پیر خواهم شد....

بی تو من..

بی شک همیشه گریه خواهم کرد.

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام بهمن 1389ساعت 0:4  توسط یکی مثل ققنوس  | 

الهی...

الهی...

میبینی و میدانی ...و بر آوردن می توانی.

الهی...!اگر ابلیـــــــــس آدم را بد آموزی کرد ..گندم آدم را که روزی کرد؟

الهی...!چون حاضری چه جویم و چون ناظــــــــــری چه گویم؟

الهی...!چون همه آن کنی که خود خواهی ..پس از این بنده مفلــــــس چه میخواهی؟

الهی...همه می خواهند که در تو نگرند و من میخواهم که تو در من نگری...

الهی...!حجابها از راه بردار و ما را به ما مگذار...

الهی...!اگر من را نمیگری خود را نگر و آبروی ما پیش دشمن مبر...

الهی...! هر که با تو سازد ..گویند دیوانه است...و هر که با خود پردازد از تو بیگانه است...

چون خود دانی که این ترانه است ..هدایت فرما که عذرها بهانست...

الهی...هر که را خواهی برفتد..گویی با دوستان تو درافتد...

الهی...! گل بهشت در در نظـــــــــر دوستان خار است و جوینده ترا با بهشت چه کار است....

الهی...!اگر چه بهشت چشم و چراغ است...بی دیدار تو درد و داغ است....

الهی...! جمال تراست..باقی زشتند و زاهدان مزدوران بهشتند...

الهی...! به حرمت آن نام که تو آنی ..به فریادم رس که می توانی...

الهی...ما را بر آتش دوزخ حرام کن ...و دیدار خود در بهشت ما را دوام کن....

الهی...! نوازنده غریبان تویی و من غریبم ...دردم را دوا کن که تویی طبیبم....

ای دلیل هر گمگشــــــــــــــــــته...

الهی...!اگر حساب ما با مایه داران دارانست درویشم...و اگر با مفلسان است  از همه پیشم...

الهی...!دردمند تو از تو شاد است...و بنده تو عزیز و آزاد است...

الهی...!اگر چه گناه من افزون است...اما عفو تو از حد بیرونست....

الهی...! اگر مجرمم مســــــــلمانم...و اگر بد کرد پشیمانم.....

الهی...! اگر بسوزانی آنم و اگر بیامرزی بجای آنم...

***الهی***

 بی حکم تو چرخ یکزمانی نبود                                    بی امر تو خلق را زبانی نبود

گر بگذری از کرده و ناکرده من                                      من سود کنم ترا زیانی نبـــود

 

((بر گرفته از دعاهای خواجه عبدالله انصاری))

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم مهر 1389ساعت 1:44  توسط یکی مثل ققنوس  | 

زیبا ترین حرفت را بگو....

زیبا ترین حرفت را بگو

شکنجه ی پنهان سکوتت را آشکار کن و هراس نداشته باش از آنکه بگویند ترانه ایی بیهوده می خوانید...

چرا که ترانه ی ما ترانه ی بیهوده گی نیست...

چرا که ترانه ی ما ترانه ی عشق است...و عشق حرفی بیهوده نیست....

بیش ترین عشق جهان را به سوی تو می آورم....چرا که هیچ چیز در کنار من از تو عظیم تر نبوده است....

قلبت چون پروانه ایی ظریف و کوچک و عاشق است...

ای معشوقی که سرشار از زنانگی هستی و به جنسیت خود     غرّه ایی به خاطر عشقت....

ای صبور !ای پرستار دلم ! ای موًمن! پیروزی تو میوه حقیقت توست....

سختی ها و دلتنگی ها را به تحمل و صبر شکستی..باش تا میوه ی غرورت برسد....

دوســــتـت دارم......

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم مهر 1389ساعت 6:22  توسط یکی مثل ققنوس  | 

سایه انسان...

در روزهای زندگی....

با کلام می جنگیم....

با شمشیر های چوبی...

با دروغ خیال بافی....

وقت را به بطالت می گذرانیم ....

و یکدیگر را به کشتن می دهیم....

ما به سان خرده ریز های نان هستیم....

که در قهوه خانه های تاریک و نمور....

مگس ها را ردیف می کنیم و ادای زنده بودن را در می آوریم....

در زباله دان تاریخ...

ما تنــــــها ســــایه انســــــــان هستـــــــیم..!!!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم آذر 1388ساعت 2:40  توسط یکی مثل ققنوس  | 

تازگی...در روز 88/8/8

۸۸/۸/۸ ............روز تولد امام رضا(ع).....بزرگترین اتفاق زندگیم کلید خورد.....و وارد جامعه جدیدی شدم.....جامعه ای از جنس دیگر....از جنس آدمهایی که دیگر چشم به راهی را در خانه دارند....احساس می کنم که کلم بزرگ شده...مطمئنم که موی سرم رشد نکرده....ولی احساس می کنم که ...آره...واقعأ بزرگ شده....نکنه به قول بعضی ها که می گن سر بزرگ...نکنه منم جز اون آدمای سر بزرگ شدم....نمی دونم...خلاصه کنم....آره حاجی...ما هم رفتیم قاطی مرغا....دیگه خسته شده بودم...حال زندگی تکراری رو دیگه نداشتم....ولی به خدا شاید باور نکنین....کلأ حال و اوضام عوض شده...دیگه بی خودی دلم نمی گیره....اگرم بگیره ..می دونه که واسه کی گرفته....امیدوارم که همه مجردا خر بشن و (البته بلا نسبت) و دست به همچین کار خطر ناکی بزنند.........ولی آی یه چیزش کمی تا بخوای عادت کنی اذیت می شی...اونم ترک دوستاته....یعنی در کل رفیق بازی تعطیل...(البته ما از کسی باکی نداریم)...ولی ..(عاقلان دانند).

آقا اصلأ چرا گیر الکی میدی.....آگه همه از زناشون اطاعت امر نکردن..ما هم همین کارو انجام میدیم.

در کــــــــــــــــــــــــــل....

خیلی خوشحالم که ازدواج کردم....و خوشحالم که خدا این خانوم رو نصیب من کرد.....غریبه نیست..از آشناهاست...دختر دائیمه.....

این مطلب رو برای ابراز دوست داشتنم ...و به افتخار همسرم نوشتم....هر چند که آدم خوش ذوقی نیستم...ولی امیدوارم که خوشش بیاد....

 

           همســـــــر عزیـــــــزم دوســـــــــــتت دارم 

        

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 0:24  توسط یکی مثل ققنوس  | 

همانی که هستی بمان...

امروز دلم مثل گذشته خیلی گرفته.....نمی دونم چیکارش کنم....

ولی دوست داشتم که نداشتمش...دوست داشتم به جاش یه تیکه سنگ کوچیک داشتم....و هر کی اذیتم می کرد به طرفش پرتابش می کردم....و راحت من دل اونارو میشکستم...نه اونا دل منو...

امشب احساس می کنم که دلم خیلی گرفته...احساس می کنم که خیلی سوال براش پیش اومده...احساس می کنم که خیلی دیگر هارو جوابشو نمی دونه...خیلی دیگرهارو واسه چی غصشونو می خوره...می خوام خالی کنم دلمو از هر چی ازین دیگر هاست....

دیگر تصمیم گرفتم غصه الکی نخورم...

دیگر تصمیم گرفتم اصلا غصه نخورم....

دیگر میخوام غصه مرگ آدمارو نخورم....

دیگر می خوام غصه چیزی رو که به دست نیاوردم رو نخورم...

دیگر می خوام غصه آدمایه بدبخت رو نخورم....

دیگر می خوام غصه دختری رو که خود فروشی می کنه از سر نیاز رو نخورم...

دیگر می خوام غصه پیر مردی رو که با عصایه سفیدش تویه یه گودال افتاده رو نخورم....

دیگر می خوام غصه پدری رو که جلو بچش سر افکنده شده رو نخورم...

دیگر می خام غصه عشقی رو که به دست نیاوردم رو نخورم.....

دیگه می خوام غصه عاشقایی رو که به هم نرسیده اند رو نخورم...

دیگر می خوام این دیگر هارو نشنوم...

دیگر می خوام خودم نباشم....

می خوام دیگری در جسم دیگری باشم....

دیگر نمی توانم خودم باشم.....می خواهم از خودم فرار کنم....

دیگر هایه دیگری را می خوام....

دیگرهایی که شاید حقم نباشد...ولی دوستشان  دارم.....

نمی دانم.....

آه ه ه ه.......

راستی اگر این دیگر ها را از دلم بگیرم....آیا می شود باز به آن دل گفت....؟؟!!!

نه دیگه....

دیدی...باز هواسم پرت شد....اصلا قرار شد که نداشته باشم...قرار شد تکه سنگی کوچک داشته باشم.....پس تلاش می کنم.....

ولی می دونم که من مال این کار نیستم.....فکر می کنم که اگر اینجوری بشم...و این دیگر هارو از دلم بگیرم...می میرم.....

می میرم...؟؟!!!

من واسه این کار ساخته نشدم....

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 21:17  توسط یکی مثل ققنوس  | 

مطالب قدیمی‌تر